5.0از 5

به همین سادگی

داستان های کوتاه کوتاه

رایگان
خرید
    • معرفی کتاب
    • مشخصات کتاب
    دختر چند بار گفت: بابا، بابا!

    وقتی جوابی نشنید رویش را به زن کرد و پرسید: مامان... چرا بابا جوابم رو نمی ده؟

    زن روی سر دخترک دست کشید. زیر چشمی به مرد نگاه کرد و گفت: عزیزم اون بابای تو نیست.

    مرد کنار خیابان پارک کرد. دو دستی روی فرمان کوبید و گفت: نوشین.

    زن گفت: آخرش چی؟ آخرش باید بفهمه که تو باباش نیستی. پس بهتره همین امروز بفهمه.

    دخترک متعجبانه گفت: بابا! مرد تنها به او نگاه کرد. زن اشک هایش را پاک کرد.

    دختر را به سینه اش فشار داد و گفت: عزیزم!