0.0از 0

چریک تنها

زندگینامه و خاطراتی از روحانی مبارز شهید سیدعلی اندرزگو

رایگان
خرید
    • معرفی کتاب
    • مشخصات کتاب

    معرفی کتاب چریک تنها

    در کوچه و خیابان، بر تن برخی جوانان، لباس‌هایی دیده‌ایم که تصویر اشخاصی همچون «چگوارا» بر آن نقش بسته است، بی‌آن که این جوانان چگوارا را بشناسند و یا بدانند که آیا خودشان و در میهن عزیزشان و در همین حوالی، شخصیتی آن گونه و یا به مراتب فراتر دارند یا نه؟!
    ایران مهد دلیران بوده و هست. پهلوانانی که نامشان، ما را به یاد شجاعت و غیرت و... می‌اندازد. 
    نگاهی به زندگی این بزرگان، خود نشان از آن دارد که ما پهلوانان نامی کم نداریم، قهرمانانی که زندگی هر کدامشان می‌تواند الگویی برای نسل جوان ما و حتی ملل دیگر باشد.
    می‌توان از زندگی این بزرگان فیلم‌ها ساخت، سریال‌ها تولید کرد، کتاب‌ها نوشت، بازی‌ها تولید کرد و در اختیار مخاطبان قرار داد تا نابغه‌های مملکت خود را بشناسند. ولی متأسفانه این گونه نشد و ما قهرمانان خود را نمی‌شناسیم و به نسل بعد منتقل نکردیم!

    یکی از این قهرمانان سیدعلی اندرزگو است. این اعجوبه کار اطلاعاتی 14 سال فعالیت انقلابی گسترده انجام داد، در عین حال ازدواج کرد و صاحب چهار فرزند شد و به یکی از اسطوره‌های مبارزات انقلابی کشور ما تبدیل گردید. دستگاه امنیتی شاه، نه تنها موفق به دستگیری او نشد، بلکه این معادله چند مجهولی، سال‌ها به فعالیت بر ضد رژیم شاه و فراهم کردن اسلحه برای مبارزین ادامه داد. در حالی که این انسان نخبه، هیچ ردی از خود به جا نمی‌گذاشت!

    کتاب چریک تنها زندگینامه و خاطرات روحانی شهید سیدعلی اندرزگو است که به همت گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی تهیه و تولید شده است.

    گزیده کتاب چریک تنها

    وقتی بعد از مدت‌ها نشستیم به صحبت کردن، سعی کرد مرا دل‌جویی بدهد و گفت: «زنده ماندن‏ تو یک معجزه بود، چون صاحبان آن خانه قصد داشتند که تو و مهدی را بکشند ولی‏ لطف خدا شامل حال‌تان شد.
    من دیشب خیلی با خدا مناجات کردم و گریه کردم که شما را سالم به من برساند. 
    ولی حالا که آمدی، باید یک کار خیلی مهم برای من انجام‏ بدهی و تعدادی اسلحه را با خودت حمل کنی.»
    صبح روز بعد، به سوی مشهد حرکت کردیم. چهار قبضه اسلحه‌ی کمری (کلت) و تعدادی‏ خشاب، به‌دور کمرم بستم و لباس‌هایم را روی آن پوشیدم. 
    باتوجه به این‌که کار خطرناکی بود، ولی چون خودم را در کنار آقا می‏‌دیدم، هیچ اضطراب و ترسی نداشتم. اینقدر توکل ایشان قوی بود که روی ما هم اثر می‌گذاشت.
    آقا، محاسن صورتش را زده بود، عینکی به‌چشم زده وکت و شلوار قهوه‏ای رنگ شیکی‏ پوشیده بود. عنوانش هم دکتر بود. خیلی جالب شد، مثلاً او دکتر بود. لباس نو داشت،‏ ولی من که باید نقش زن دکتر را بازی می‏کردم، یک چادر کهنه سرم بود. اصلاً قیافه‌‏های‌ما به هم‌دیگر نمی‏‌خورد!
    به اولین پاسگاه خارج از زابل که رسیدیم، درجه‏دار هیکل درشت و بدقیافه‏‌ای آمد داخل اتوبوس و گفت که همه باید پیاده شوند و پیاده شدیم.