سهیل برای خودش دست بلندی زد. بعد، با خو شحالی پرید هوا و گفت: «هورا!! »
او توی دفتر نقاشی اش، لاک پشت تپلی با چشمهای درشت کشیده بود. اسمش را هم گذاشته
بود: «لاکولاتی .»
لاکولاتی روی لاکش یک عالمه شکلات داشت. شکلا تها را هم با روبا نهای صورتی بسته بندی
کرده و برای سهیل آورده بود.
سهیل نقاشی اش را بادقت نگاه کرد. بعد، به لاکولاتی گفت: «شکلا تهایی که آورده ای، چه
مزه ای میدهد؟ »
لاکولاتی با چشمهای درشتش به سهیل نگاه کرد. گفت: «دلت شکلات می خواهد، سهیل؟ »
نظر دیگران //= $contentName ?>
قشنگ بود ....