خرید و دانلود کتاب تنها گریه کن

روایت زندگی اشرف سادات منتظری مادر شهید محمد معماریان

5 از 10 نظر

کتاب چاپی تنها گریه کن

صفحات کتاب : 263

معرفی کتاب تنها گریه کن روایت زندگی اشرف سادات منتظری

کتاب تنها گریه کن روایت زندگی اشرف سادات منتظری مادر شهید محمد معماریان است. مادری که در دوره مبارزات انقلابی، فردی بودند که در رأس مبارزان انقلابی شناخته می‌شد. در تهران و قم دائم در حال فعالیت و مبارزه بود. در زمان جنگ نیز منزل قهرمان کتاب تنها گریه کن به پایگاهی برای انجام کمک‌های پشت جبهه تبدیل می‌شود. خانم‌ها در آنجا جمع می‌شدند و به فراخور کاری که آن روز بوده، همکاری می‌کردند. خانم منتظری می‌گفتند که نه تنها خانم‌ها که سعی می‌کردم آقایان را نیز برای انجام این کارها همراه کنم و همه این‌ها قبل از این بوده است که ایشان مادر شهید شود. همه این اتفاقات در حالی رخ می‌دهد که خانم منتظری یک زن خانه‌دار است، اما چون فرد دغدغه‌مندی است و حوادث پیرامونی برایش اهمیت دارد‌، دائم در پی این است که بفهمد در این شرایط چه کاری از دست او برمی‌آید.

این کارها لزوماً کارهای سنگینی نبوده است، ایشان حتی کارهایی را که شاید به نظر ما کوچک بیاید نیز برای پیش‌برد امور انجام می‌داد و دریغ نمی‌کرد؛ مانند سبزی خشک کردن، قند شکستن و ... . همان کار معمولی را انجام می‌دهد، نه کمال‌گرایی دارد که بگوید من فقط باید کارهای ویژه‌ای انجام دهم و نه آدمی است که بگوید هرجا یک متولی دارد و این وظیفه ما نیست. از همان قدم‌های کوچک شروع می‌کند و به دلیل اخلاصی که دارد، خدا به حرکت ایشان برکت می‌دهد و این کارها ادامه‌دار شده است.


شاید خاطرات مادران شهدا و عاشقانه‌های آنها یکی از جذاب‌ترین و دلنشین‌‌ترین آثار در حوزه دفاع مقدس باشد. زیرا مربوط به مادرانی است که در جنگی هشت ساله سهم داشتند سهمی که بدون هیچ چشم‌داشتی آن را بخشیدند و سالیان سال بی‌صدا در سوگ عزیزشان گریه کردند. حالا که چهل سال از آن سال‌ها می‌گذرد این خاطرات بازهم خواندنی است. در کتاب تنها گریه کن تصویری کوتاه و مختصر اما پر معنا از یک عمر زندگی و فرمانبری و ولایت‌پذیری زنی را می‌خوانید که فرزندش را فدای پابرجا ماندن و استقلال این سرزمین نمود و خودش نیز در راه اسلام و انقلاب از هر چه در توان داشت فروگذار نکرد.

این کتاب در مرداد ماه 1399 توسط انتشارات حماسه یاران منتشر و رونمایی شده است.

متن تقریظ مقام معظم رهبری بر کتاب تنها گریه کن

بسم الله الرّحمن الرّحیم با شوق و عطش، این کتاب شگفتی‌ساز را خواندم و چشم و دل را شستشو دادم. همه چیز در این کتاب، عالی است؛ روایت، عالی؛ راوی، عالی؛ نگارش، عالی؛ سلیقه تدوین و گردآوری، عالی، و شهید و نگاه مرحمت سالار شهیدان به او و مادرش در نهایت علوّ و رفعت.. هیچ سرمایه معنوی برای کشور و ملّت و انقلاب برتر از اینها نیست. سرمایه باارزش دیگر، قدرت نگارش لطیف و گویایی است که این ماجرای عاشقانه مادرانه به آن نیاز داشت.

۱۰ اسفند ۱۳۹۹

از نویسنده جدّاً باید تشکّر شود.

دانلود و خرید کتاب تنها گریه کن به روایت اشرف سادات منتظری| فراکتاب

خلاصه کتاب تنها گریه کن به روایت اشرف السادات منتظری

کتاب تنها گریه کن کوشیده تصویری کوتاه و مختصر از زندگی و ولایت‌پذیری و فرمان‌ برداری زنی را نمایش دهد که در تاریخ انقلاب رشد کرد و اثرگذار شد. بخشی از کتاب تنها گریه کن به مبارزات انقلابی خانم منتظری در قم و تهران می‌پردازد و نمایی کلی از سیمای زنی مجاهد را نشان می دهد که نقشی پررنگ و ستودنی در پیروزی انقلاب داشت. بخش دوم کتاب تنها گریه کن به خاطرات مادر از زمان جنگ اختصاص دارد و شهادت فرزند دلبندش محمد و همچنین فعالیت‌های این مادر برومند پس از جنگ و مشارکت‌های سازنده‌اش در کارهای خیر مردمی و اجتماعی.

روایتی از نویسنده کتاب، اکرم اسلامی

حتی اگر کتاب را ننویسی، اصرار دارم بروی و برای یک‌بار هم که شده، حاج‌خانم را ببینی یک صبح زمستانی بود. میان کوچه‌های بلوار امین، خانه‌شان را پیدا کردم و برای اولین بار در عمرم، با آغوش گرمِ یک مادر شهید مواجه شدم که فقط برای من باز شده بود. من غریبی می‌کردم و او مادرانه، مهربانی. تعارفم کرد هر کجا راحتم بنشینم. بی‌اختیار چند قدم برداشتم طرف مبل راحتیِ سمت راستم و تا پایان تمام جلسات مصاحبه، جایم را تغییر ندادم. بعدها برایم گفت: «اینجا که می‌نشستیم و حرف می‌زدیم، اتاق محمد بود. چند سال پیش موقع تعمیر خانه، از حاجی خواستم دیوارش را بردارد.» و من که همیشه به نشانه‌ها ایمان داشتم، دلگرم شدم. نماز ظهرم را که در مسجد نزدیک خانه‌شان خواندم، مطمئن بودم می‌خواهم تا زنده‌ام، چند خط راجع به این زن بنویسم. اما می‌توانستم؟ مردد بودم و می‌ترسیدم. ته دلم احساس می‌کردم این کار سنگین است. دلم می‌خواست یک نفر بااطمینان بگوید بله، بنویس یا بگوید نه، نمی‌توانی. بعد این مسئولیت را بگذارم گوشه‌ی مؤسسه و خیالم راحت باشد کسی شایسته‌تر از من آن را به سرانجام می‌رساند؛ اما این‌طور نشد. دانلود و خرید کتاب تنها گریه کن

گزیده ای از کتاب تنها گریه کن

یک‌بار همین‌طور که فرار می‌کردم و بچه‌‌ها دنبالم، چندتا مامور نشانمان کردند. با تمام توانم می‌‌دویدم. چادرم را جمع کرده بودم زیر بغلم و با یک دستم روسری‌ام را محکم گرفته بودم. چشمم هم به جلو بود که کوچه و درِ خانه را رد نکنم. نزدیک خانه توی آن شلوغی و بدو بدو‌ها، همین‌طور که برمی‌گشتم و به آدم‌های پشت سرم با داد و اشاره‌ی دست قوت‌قلب می‌‌دادم که خانه‌مان همین جاست، دیدم پیرمردی خمیده، عصازنان یک گوشه راه می‌‌رود. گفتم: «خدایا! خودت بهش رحم کن. این‌ها که مروت ندارند و حالی‌شان نیست این پیرمرد برای تظاهرات و این حرف‌‌ها نیامده.» از کنارش که رد شدم و جثه‌ی کوچکش را دیدم، دلم نیامد رهایش کنم. فکر کردم ضربِ‌دست این‌ها به جوان می‌‌خورَد، نقش زمین می‌‌شود، این پیرمرد که جای خود دارد.

معطل نکردم. برگشتم و دودستی از روی زمین بلندش کردم. خیلی ریزه‌میزه بود. بنده خدا تا به خودش بیاید و بفهمد چه خبر است، دید من دارم می‌‌دوم و یک عده هم پشت سرم. هی داد‌و‌بیداد کرد که: «دختر چه‌کار می‌کنی؟ من را بذار زمین. با منِ پیرمرد چه‌کار داری؟» مدام دست و پا می‌‌زد. عصایش افتاد زمین. وقت حرف زدن و توضیح دادن نبود. اگر نمی‌‌آوردمش، زیر دست و پا می‌‌ماند. نفس‌زنان، بریده‌بریده، فقط گفتم: «بابا جون! صبر کن الان می‌‌رسیم خونه.» جلوی درِ خانه گذاشتمش زمین، کلید انداختم و رفتم تو. از کُتش گرفتم و کشیدمش داخل. بعد از او هم هفده، هجده نفر آدم پشت سرم آمدند تو. تا آخرین نفر‌ها خودشان را برسانند، مامور‌ها ردشان را زدند و خانه را پیدا کردند. کمی مشت و لگد کوبیدند به در و بعدش ساکت شدند. می‌دانستم به همین راحتی دست‌بردار نیستند. با چشم‌های خودشان دیده بودند یک عده خراب‌کار رفته‌اند داخل این خانه. نگو نقشه داشتند. از زیر در، یکی دوتا گاز اشک‌آور انداختند داخل خانه و تا به خودم بیایم، دود، همه‌جا را برداشت.

خودمان که هیچ، بچه‌‌ها داشتند خفه می‌‌شدند. محمد، سیاه شد. نفسش بند آمده بود. مریم هم که کوچک‌تر بود، حال خوشی نداشت. جوان‌ها ترسیدند. گفتند: «خانم! بچه‌هایت الان می‌میرند.» گفتم: «چیزی نیست.» ما که نه قبل از آن و نه حتی بعدش، جایی آموزشی ندیده بودیم. هر چیزی یاد گرفتیم، لابه‌لای جمعیت و بین مردم دیده بودیم. فرش اتاق را سریع زدم کنار. یک کارتن دفتر و کتاب بچه‌‌ها را ریختم وسط و آتش زدم. صورت محمد و مریم را هم گرفتم نزدیک آتش. می‌‌دانستم آب به صورتشان بخورد، دیگر چشم‌هایشان باز نمی‌‌شود. باید با آتش، اثر گاز را خنثی می‌کردم. مامور‌ها هم نمی‌‌دانم تعدادشان کم بود یا چیز دیگر، پاپی نشدند و رفتند. جوان‌‌ها را فرستادم پشت‌بام؛ ماند پیرمرد که مدام بی‌قراری می‌‌کرد و به رژیم بَد‌و‌بیراه می‌‌گفت. گفتم: «بابا جان! از خونه نیا بیرون. پای فرار هم که نداری، برات خطرناکه. اینا هم جوون و پیر و زن و مرد براشون فرقی نمی‌کنه، یه بلایی سرت میارن.» بهش برخورد. سراغ عصایش را گرفت و گفت: «جرئت دارن، نزدیکم بشن تا نشونشون بدم با کی طرفن.» خیابان که آرام شد، کمکش کردم و بردمش بیرون؛ حوالی همان جایی که دیده بودمش. نگذاشت همراهش بروم و برسانمش؛ فقط یک تکه چوب پیدا کردم و جای عصا دادم دستش، سفارش هم کردم مواظب خودش باشد. چپ‌چپ نگاهم کرد و گفت: «آخرالزمون شده، از دست شما زن‌ها!»

بخشی از کتاب که بیشترین تاثیر را در نویسنده داشته

می‌توانم به چند خاطره درباره مواجهه مستقیم خانم منتظری راوی کتاب تنها گریه کن با گارد شاهنشاهی اشاره کنم، چابکی و نترس بودن این زن و اینکه تکلیف او با خودش روشن است، از جمله نکات قابل توجه برای من بود. هرکدام از این مواجهه‌ها می‌توانست دفعه آخر باشد، اما این آدم تکلیفش با خودش روشن است و همین امر به او انگیزه می‌دهد تا حضور پررنگی داشته باشد. این موضوع و شجاعتی که در وجود خانم منتظری است، برای من قابل تأمل است. خانم منتظری بارها تأکید کرده‌اند که به خاطر ندارند که تا به حال از چیزی ترسیده باشند؛ این در حالی است که دنیای زنانه اقتضائاتی دارد. در شرایطی که خیلی از مردان که فکر می‌کردند ممکن است برایشان اتفاقی بیفتد و خطری داشته باشد، آن کار را انجام نمی‌دادند، خانم منتظری وارد میدان می‌شدند و بدون ترس،‌کار را پیش می‌بردند. خاطرات ایشان نیز این شجاعت را تأیید می‌کند. خانم منتظری در شرایط مختلف این شجاعت را از خود نشان می‌دهد؛ یکی از این موقعیت‌ها زمانی است که شهید معماریان وصیت می‌کند که توسط مادرش به خاک سپرده شود، ما در این لحظه شاهد یک موقعیت خاص هستیم. ما در این موقعیت با زنی مواجه هستیم که از یک سو عواطفش را کنترل کرده و از سوی دیگر، با احساسات مادرانه دست به گریبان است. او خود تأکید می‌کند که هرچند استوار ایستاده بودم، اما نمی‌توانم منکر عواطف مادری خودم باشم. محمد، فرزند من بود و من او را از ریشه جانم جدا کردم و به خاک سپردم. هرکدام از این موارد برای من جالب است، ساعت‌ها راجع به این فکر می‌کنم که چطور ممکن است یک انسان این جمع اضداد را در کنار هم جمع کند؛ هم این عواطف را و هم آن سرسختی و نترسی را.

کتاب های مرتبط

بیشتر

برچسب ها کتاب تنها گریه کن

مشخصات کتاب تنها گریه کن

نوع اثر : کتاب

صفحات کتاب : 263

کنگره : DSR1629

دیویی : 955/0843092

کتابشناسی ملی : 6246615

شابک : 978-600-787469-1

سال نشر : 1399

کد کتاب : 28394

نظرات درباره کتاب تنها گریه کن