کتاب آنا کارنینا

3 از 1 نظر

کتاب چاپی آنا کارنینا

صفحات کتاب : 1150

معرفی کتاب آنا کارنینا

کتاب آنا کارنینا اثر لئو تولستوی توسط اقای مشفق همدانی ترجمه شده است.

شاید اگر می دانست که این آگاهی به این شدت زنش را می آزارد از پنهان داشتن گناهان خود از او عاجز نمی ماند. هرگز به روشنی به این موضوع فکر نکرده بود بلکه به ابهام گمان می کرد که زنش مدت هاست که به حدس از بی وفایی او خبردارد و او را وانمود می کند که بی خبر است.

حتی خیال می کرد که او، که زنی شکسته و رنگ رورفته بیش نیست و از زیبایی جوانی چیزی در بساط ندارد و جز هالۀ مادری چیزی ندارد که نظر جلب کند اگر انصاف داشته باشد باید گذشت بیشتری از خود نشان دهد. اما معلوم شد که وضع درست عکس این است. «وای... وای، چه بدبختی!» ابلونسکی پیوسته افسوس می خورد و هیچ راه چاره ای به ذهنش نمی رسید. «پیش از این وضع چه خوب بود، زندگی چه شیرین بود! داریا از زندگی و با بچه ها خوش بود و من کاری به کارش نداشتم و آزادش می گذاشتم که هرجور که می خواهد با بچه ها مشغول باشد و امور خانه را به دلخواه به دست گیرد.


البته ای کاش این دخترک پرستار بچه هایم نبود. روی هم ریختن با پرستار بچه ها کار مبتذلی است. آدم متشخص و با کمالات چنین کاری نمی کند. ولی آخر قیامتی بود! (چشمان سیاه مادموازل رولان و تبسم شیرین او را به وضوح پیش نظر آورد) اما خوب، تا هنگامی که در خانۀ ما بود من دست از پا خطا نکردم. و از همه بدتر اینکه این زن از بخت بد هم حالا... وای... وای! ولی چه بکنم، چه می توانم بکنم؟»


بخشی از کتاب آنا کارنینا

بخش نخست

خانواده های خوشبخت همه به مثل هم اند، اما خانواده های بدبخت هرکدام بدبختی خاص خود را دارند.

در خانه ابلونسکی کارها همه درهم بود. زن دریافته بود که شوهرش با پرستار قبلی بچه هایش که زنی فرانسوی بود سروسری دارد و گفته بود که دیگر نمی تواند با او زیر یک سقف به سر ببرد. این وضع سه روز بود که ادامه داشت و نه فقط زن و شوهر از آن رنج می بردند بلکه سنگینی آن بر همه خانواده محسوس بود. همه اعضای خانواده و خدمه احساس می کردند که زندگیشان در کنار هم خالی از معنی شده است و حتی مسافرانی که از سر اتفاق در هر مسافرخانه سرراه شبی را زیر یک سقف باهم به سر ببرند بیش از آن ها. یعنی از اعضای خانواده ابلونسکی و خدمه شان، باهم در پیوند بودند.

بانوی خانه از اتاق خود بیرون نمی آمد و آقا دو روز بود که در خانه آفتابی نشده بود. بچه ها هی از این اتاق به آن اتاق می دویدند و پرستار انگلیسی شان با موهای سفیدش در خانه دائم بگومگو کرده و یادداشتی به دوستش نوشته بود که جای دیگری برایش پیدا کند. آشپزخانه از روز پیش هنگام ناهار قهر کرده و رفته بود و شاگرد آشپزخانه و کالسکه چی حساب خود را طلب کرده بودند.

پرنس استپان ارکادیچ ابلونسکی، که در محافل اعیان به استیوا معروف بود، سه روز بعد از بگو مگو با همسرش طبق معمول ساعت هشت صبح، نه در اتاق خواب در کنار او، بلکه در اتاق کارش روی کاناپه چرمین از خواب بیدار شد. با آن پیکر فربه و نازپروده اش روی کاناپه فنردار غلتی زد، گفتی می خواست مدتی دراز همچنان بخوابد. متکا را محکم بغل گرفت و گونه اش را بر آن فشرد، اما ناگهان بلند شد و نشست و چشم باز کرد. خوابی را که دیده بود به یاد آورد و با خود گفت: « ببینم، چه شده بود؟ آهان، آلابین در دارمشتات ضیافتی داده بود. نه، دارمشتات نبود، یک شهر امریکایی بود. اما مثل اینکه همان دارمشتات در امریکا بود.

کتاب های مرتبط

بیشتر

برچسب ها کتاب آنا کارنینا

مشخصات کتاب آنا کارنینا

نوع اثر : کتاب

صفحات کتاب : 1150

کنگره : ‏‫‭‭‭‭‭‭‭PG3349‭‬‬‏‫‭‬‭‍‭/آ7 1396‬

دیویی : ‏‫‭‭891/733

کتابشناسی ملی : 4506371

شابک : ‭ ‏‫978-964-00-1884-2

سال نشر : 1396

نظرات درباره کتاب آنا کارنینا