کتاب مربع های قرمز

خاطرات شفاهی حاج حسین یکتا از دوران کودکی تا پایان دفاع مقدس

3 از 1 نظر

کتاب چاپی

صفحات کتاب : 544

خلاصه کتاب مربع های قرمز

معرفی کتاب مربع های قرمز

کتاب مربع های قرمز، نوشته ی زینب عرفانیان، شامل خاطرات شفاهی حاج حسین یکتا از دوران کودکی تا پایان دفاع مقدس است. کتاب مربع های قرمز، یا خاطرات شفاهی حاج حسین یکتا از دوران کودکی تا پایان دفاع مقدس، کتابی درباره ی زندگی، کارها و فعالیت های حاج حسین یکتا است. 

حسین یکتا در سال ۱۳۴۶ در قم متولد شد. او در جنگ ایران و عراق حضور داشت و یک چشمش را در جریان جنگ از دست داد. یکتا در حال حاضر عضو شورای مرکزی قرارگاه عمار است و سابقه فرمانده ی قرارگاه خاتم الاوصیا را هم در کارنامه ی خود دارد.

 اما شهرت حسین یکتا به دلیل برگزاری اردوهای راهیان نور است که برای بازدید دانشجویان و دانش آموزان از مناطق جنگی ترتیب داده می شود. در کتاب مربع های قرمز درباره ی فعالیت های او، خانواده و اعتقادات خانوادگی که او را به این مسیر کشاند، نگاه حسین یکتا به مساله ی روحانیت و توجه به شهدا و الگو گرفتن از آنان می خوانیم. 

کتاب مربع های قرمز روایتی از بازیگوشی های کودکانه سربازان امام خمینی تا روزهای امدادگری و شناسایی و چشیدن طعم تلخ قطعنامه است. «مربع های قرمز» پر از خاطرات ترش و شیرین و گاهی تلخ نوجوانانی است که در مکتب امام خمینی یک شبه، مرد شدند و میان غرش تانک و سفیر گلوله قد کشیدند.

آن ها که این روزها رد پای غبار میانسالی بر موهایشان نشسته و هنوز در گوشه ای و سنگری تمام قامت کنار انقلاب ایستاده اند و آن ها که پایشان به آسمان باز شد و به لقاءالله رسیدند.

همان ها که امام در موردشان فرمود: «این جانب از دور دست و بازوی قدرتمند شما را که دست خداوند بالای آن است می بوسم و بر این بوسه افتخار می کنم.» (١) صحیفه امام جلد ١٦ ص ١٤٣)

کتاب مربع های قرمز، عنوان سؤال برانگیزی است که جلد کتاب نیز بر اساس آن طراحی شده است.

حاج حسین یکتا، در مقدمه خود بر کتاب مربع های قرمز می نویسد

پنج سال می شد که قصد کرده بودم خاطراتم را مکتوب کنم. مخصوصا وقتی مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای (حفظه الله) مطلبی را مبنی بر ناتمام ماندن جنگ یک رزمنده تا نوشتن خاطراتش، فرمودند، برای نوشتن و نشر خاطراتم مصمم تر شدم. هر چه از رشادت همرزمانم و غربت و مظلومیتشان می دانستم در روایت گری هایم گفته بودم. با مکتوب کردن خاطراتم دنبال ناگفته ای از بچه ها بودم. دنبال سبک بندگی کردنشان، سبک عبادتشان، سبک رفاقتشان، دنبال سبک زندگی کردنشان در جنگ. سبکی که این روزها جایش بین جریان زندگی جوانان به شدت خالی است.

امیدوارم این کتاب که تنها گوشه ای از جهاد همرزمانم در لبیک به ندای هل من ناصر امام خمینی (ره) نایب امام عصر (عج) است، مورد رضایت حضرتش واقع گردد و در روز حسرت، رفقای شهیدم دستم را بگیرند. رفقایی که در روزهای مصاحبه و بازخوانی خاطراتم، میان این ورق ها، دوباره دیدمشان، کنارشان جنگیدم، کمین کردم، سنگر گرفتم، زخمی شدم، نماز خواندم، خندیدم، شوخی کردم، بوسیدمشان، بوییدمشان و دوباره ایستادم و رفتنشان را نگاه کردم. دوباره تنها شدم. جانم از تنهایی و دلتتنگی پر است. از حسرت آسمان.

امید که این کتاب پلی باشد میان من و رفقای شهیدم. پلی باشد برای همه تشنگان و جویندگان حقیقت. پلی باشد به آسمان.

متن تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب مربع های قرمز

بسمه تعالی

بسیار شیرین و جذاب نوشته شده است. ردپای چانه گرمیهای آقای حاج حسین یکتا در آن آشکار است. ظرافتهای برخاسته از ذوق و قریحه ی لطیف که در سراسر کتاب گسترده است، میتواند از نویسنده ی خوش قلم و چیره دست کتاب باشد و میتواند هم دُرافشانیهای راوی باشد. نقطه ی برجسته ی کتاب، یاد شهیدان و یاد حال و حضور ملکوتی آنان پیش از شهادت است که حقاً بسیار خوب تصویر شده است. ارادت راوی به مرحوم آقای حاج میرزا علی احمدی میانجی هم برای من جالب بود. آن مرحوم را حدود شصت سال به علم و تقوا و ورع می شناختم و به من لطف داشت. این کتاب ظاهراً چند روز پیش رونمائی شده است. برای من چندی پیش از این فرستاده بود و تماماً مطالعه شد.

گزیده کتاب مربع های قرمز 

 - کمک می کنی؟ طوری حرف زد، مثل این که خیلی وقت است مرا می شناسد. نتوانستم نه بگویم. یک سنگ گذاشتم لای در حیاط و معطل نکردم. یادم رفت قرار است ماست بخرم. آفتاب تیرماه قم انگار لب جوی کنار خیابان نشسته بود. گرمای چسبنده اش را می پاشید به سر و صورتمان و داغمان می کرد. 

دانه های عرق تا وسط کمرم سر می خوردند. نردبان را دو دستی چسبیده بودم. از ترس افتادن جعفر حتی نمی توانستم خودم را بخارانم. با چشم های تنگ شده از نور تیز آفتاب نگاهش می کردم. رو ی آخرین پلۀ نردبان کش و قوس می آمد و به پلاکارد میخ می کوبید. با هر چکشی که می زد دلم می ریخت. 

می ترسیدم با سر، وسط پیاده رو سقوط کند. با خواندن نوشتە روی پلاکارد یاد شهادت آقای بهشتی افتادم. دلم سوخت. اسم آقای بهشتی وسط پارچۀ سفید نوشته شده بود؛ با رنگ سرخ و قطره های خون که از حروف «ش»، «ه» و «ی» چکه می کرد. به نظرم آمد همە کلمات دور بهشت جمع شده اند و تماشا می کنند. دو سال پیش آقای بهشتی را درست همین جا دیدم؛ جلوی بقالی حسن آقا. 

سر کوچه مان از یک بلیزر سیاه پیاده شد. با ذوق به سمتش دویدم. سلام کردم و اسمم را پرسید. پر عبایش را روی شانه کشید و با قدم های بلندش رفت و در پیچ کوچه گم شد. ... سید مهدی من را روی زمین خواباند. تا تنم به خاک رسید، چشم هایم دوباره بسته شد. فقط گرمی بوسه اش را روی پیشانی ام حس کردم. دوید و از من دور شد. صداهای دور و برم کم رنگ می شد. در خلسه سنگینی فرو رفتم. نفهمیدم چقدر در آن حالت بودم که سرفه ای پرخون خیزاند و خواباندم.

دوباره به جان دادن افتادم. روی زمین پا می کشیدم. با هر حرکت، چاله ای که زیر پایم درست شده بود، گودتر می شد. نمی دانم چند جان داشتم که خلاص نشدم. از هوش می رفتم و به هوش می آمدم. دوباره به التماس افتادم:

- خدایا غلط کردم گناه کردم!

کتاب های مرتبط

بیشتر

برچسب ها

مشخصات

نوع اثر : کتاب

صفحات کتاب : 544

کنگره : ‏‫DSR1629‭‬ ‭/ی8‏‫‬‭ع4 1397

دیویی : ‏‫‭955/0843092

کتابشناسی ملی : 5229310

شابک : 978-600-8857-50-1

سال نشر : 1397

نظرات