0.0از 0
رایگان
خرید
    • معرفی کتاب
    • مشخصات کتاب
    با صدای نغمه ی پرندگان از خواب بیدار شدم. تختم را مرتّب کردم و از پنجره نگاهی به بیرون انداختم. همه جا سرسبز و قشنگ بود. نفس عمیقی کشیدم. امروز اولین روزی بود که در باغ یک روز تازه را آغاز می کردم.
    صدای نصرت خانم را شنیدم.
    - رؤیا خانم صبحانه آماده است.
    بهش گفته بودم ساعت هفت بیدارم کند. نصرت خانم و شوهرش آقا عبدالله در آن طرف باغ کلبه ی کوچکی داشتند. از دیروز که با مادربزرگ به اینجا آمدیم، با آنها آشنا شدم...