0.0از 0

واروس

رایگان
خرید
    • معرفی کتاب
    • مشخصات کتاب

    معرفی کتاب واروس

    کتاب واروس نوشته علی دادستان است که در نشر صاد به چاپ رسیده است. واروس اولین اثر داستانی با موضوع شائبه حضور مخفیانه داعش در ایران است! جایی که ایستادگی غیورمردان عرب خوزستان مقابل داعش به عنوان نماد تحجر و اسلام‌ستیزی روایت می‌شود.

    آتشی در نخلستان افتاده است! این نخلستان سوخته، تمام دارایی مردم روستای کوچک واروس بود! آن‌ها با چنگ‌ودندان برای حفظ این نخلستان تلاش می‌کردند و حالا باورشان نمی‌شود که آتش تمام امیدشان را خاکستر کرده است! حالا باید چه کنند؟ آیا می‌توانند دست روی دست بگذارند؟ آیا حاضر می‌شوند خاک آباواجدادی‌شان را ترک کنند؟ راستی نکند این نقشه‌ای باشد که غریبه‌ها برای راندن این مردم باغیرت از خاک مقدّس خوزستان کشیده‌اند؟ نه! شیخ این قبیله عرب مردم را جمع می‌کند و به آن‌ها تلنگر می‌زند: «باید بمانیم و این نخلستان سوخته را از نو آباد کنیم. آتش را غریبه‌ای روشن کرده که آن‌سوی مرزها امنیت را پامال کرده: داعش!»

    غیرقابل پیش‌بینی بودن و داستانک‌های جذاب در کنار خط سیر اصلی داستان، خواننده را با تجربه‌هایی همراه می‌کند که کمتر تصویر ذهنی روشنی از آن دارد.

    گزیده کتاب واروس

    مردمک چشم های حورا از شدت ترس و هیجان کاملاً باز شده بود. تمام تنش شروع کرد به لرزیدن. صدای روی هم خوردن دندانهایش سکوت اتاق را خراش می داد. قاسم غلتی زد و شمد را روی سرش کشید حورا دستش را روی دهانش گذاشت. آنچه را که می‌دید، باور نمی‌کرد. چشم‌هایش را بست و از ته دل آرزو کرد کابوس دیده باشد؛ ولی این خیال خام هم لحظه‌ای بیشتر دوام نداشت، چون آن چنان حجم آتش زیاد بود که حتی با چشمان بسته هم نور از لایه نازک پلک عبور می‌کرد. انگار به جای درخت‌های نخلستان مشعل‌های بزرگی توی زمین نشانده بودند. گذشته، حال و آینده او، قاسم و همه مردم روستا در حال سوختن بود. قطره اشکی از گوشه چشمش لغزید و روی گونه‌اش افتاد.

    پاهایش سست شد و دست به دیوار آرام روی زمین نشست. زانوهایش را توی سینه‌اش جمع کرد و در حالی که با کف دو دست شقیقه هایش را فشار می داد، آن‌قدر بی‌صدا گریست تا دامنش از اشک خیس خیس شد. حورا اشک‌هایش را با آستین لباسش پاک کرد و چهار دست و پا به رختخواب برگشت. سرش را روی بالش گذاشت و چشم‌هایش را بست. نه فریاد زد، نه جیغ کشید، نه حتی قاسم را بیدار کرد. نخواست اولین نفری باشد که این خبر شوم را به شیخ می‌دهد...