0.0از 0

فراموش شده

رایگان
خرید
    • معرفی کتاب
    • مشخصات کتاب

    معرفی کتاب فراموش شده

    کتاب فراموش شده، اثر ناصر عزیزخانی؛ داستانی است ترسناک و مهیج که در دنیای تاریک و ناشناخته روایت و در قلب شب‌های سوگندی، شکارچیان تاریکی و ارواحی ناخوشایند را به تصویر می‌کشد. در این رمان، دنیایی پنهان و فراموش‌شده به وجود آمده است. شخصیت‌هایی که در این رمان به زندگی می‌پیوندند، در گذر زمان و با تلاش‌های بی‌وقفه به دنبال پاسخ‌هایی از دست رفته می‌باشند.

    آن‌ها در جست‌وجوی حقیقت بی‌پایانی که در دل تاریکی‌های غمگین این داستان نهفته است، قدم بر می‌دارند.
    در این رمان، به سفری درونی خواهید رفت. سفری که در آن هر قدم، می‌تواند باعث خطر و ترس عمیق‌تری شود. اما با همه‌ی خطرات و ناامیدی‌ها، هنوز امیدی وجود دارد، امیدی به پیداکردن راهی برای فرار از این تاریکی‌ها و سرنوشتی که به آن محکوم شده‌ایم.

    گزیده کتاب فراموش شده

    تو یه جنگل بودم، یه نفر داشت باهام حرف می‌زد. هردومون ترسیده بودیم، اما هر کاری کردم، نتونستم صورتش‌رو ببینم، فقط گردنبندو بهم داد. حرفاشو هی تکرار می‌کرد. به پشت سرش نگاه کردم، با ترس بهش گفتم: مواظب باش!
    کیان: سام داری چه غلطی می‌کنی؟ بیا کنار سام، مگه با تو نیستم، زده به سرت؟ چشمامو باز کردم. رو لبه بالکن نشسته بودم و کیان با وحشت بازومو گرفته بود. تو دستم گردنبند بود. همونی که تو خوابم بود، ولی یه چیز عجیب بود، انگار شکلش تغییر کرده بود و الان یه نور خیلی ضعیف ازش بیرون می‌اومد؛ یه نور قرمزرنگ. کیان منو به سمت خودش کشید و پرخاشگرانه بهم گفت: داشتی چیکار می‌کردی؟ می‌خواستی آش‌ولاش بشی مردک؟ ارتفاع‌رو دیدی، چرا هرچی صدات می‌زدم، جواب نمی‌دادی‌ها؟

    سام چه مرگت شده تو؟ این چیه تو دستت؟ چرا باید ازش نور قرمز بیرون بیاد؟ چی هستش از خودت دورشم نمی‌کنی؟ نکنه طلسمی چیزیه! اینو از کجا آوردی؟ طلسم، یه خاطره سریع رد شد از ذهنم، ولی نتونستم به یادش بیارم.
    با چشم‌های پر از سؤال بهش خیره شدم، عصبی و ناراحت بود. دستشو می‌کشید تو موهاش. حتما ترسیده، ولی من خودمم نمی‌دونستم
    چطوری رفته بودم اونجا.