ملاقات با هلن
- معرفی کتاب
- مشخصات کتاب
معرفی کتاب ملاقات با هلن
کتاب ملاقات با هلن رمانی به قلم زهرا صادقیمقدم است که توسط انتشارات متخصصان منتشر شده است.
فردی را تصور کنید که سیزده سال به جرم قتل خانوادهی خود، در زندان سپری میکند و محکوم است که تا زمان مرگش در این مکان بماند. مکانی که نه در آن دوستی میتواند پیدا کند، به سبب جرمی که مرتکب شده و نه سرگرمیای یافت میشود. گویی این زندان کسالتآورترین مکان دنیاست؛ چراکه میبایست در آن تنها میبود و به گناهش فکر میکرد و عذاب میکشید. پس از سیزده سال، مردی پیدا میشود که ادعا میکند علاقهمند است تا داستان زندگی و چگونگی عملش را بداند. فرصتی طلایی برای دختری که چیزی جز روزمرگی و فرسودگی در تمام این سالها نصیبش نشده…میتواند در ازای تبادل خاطرات و داستان زندگیاش، چیزهایی طلب کند که روحش را از فرسودگی برهاند. میتواند خاطراتش را مبادله کند… .
و یا تصور کنید…نویسندهای هستید که کتابهایی پرفروش را به دست خوانندگان علاقهمند به ژانرهای جنایی، رازآلود و پلیسی رسانده است…اما قصد دارد کتاب بعدیاش را بهتر و مهیجتر از آثار اخیرش خلق کند؛ بنابراین هر ایدهای را در ذهنش نمیپروراند و بهدنبال ایدهای خاص و متفاوت است. سرانجام ایدهای که منتظرش بود خود را در قالب خبری ناراحتکننده در روزنامهای به او نشان میدهد… . ایدهای که مسیر زندگیتان را تغییر میدهد و شما را با چالشهای جدیدی روبهرو میکند.
گزیده کتاب ملاقات با هلن
آن روز یکی از روزهای پایانی تابستان بود؛ اما هوا مطلوب و دل چسب بود. خانواده ی نورمن که شامل «ویکتور» پدر خانواده، «هریت» همسرش و دو پسر شانزده و دوازده ساله ی آن ها، گرک و جک بود، مشغول جمع کردن وسایل خانه بودند. ویکتور از پارکینگ بیرون آمد. او مردی بود پنجاه ساله با قدی بلند. ظاهری آراسته و صورتی اصلاح کرده داشت. کارتنی نسبتاً کوچک در دست داشت. با دست دیگرش لباس هایش را تکاند تا گردوخاک ناشی از جابه جایی وسایل را پاک کند. به خیابان و محله ی آرامی که میبایست چند روز آینده آن را ترک کند، نگریست.
آنجا را دوست داشت. تقریباً پانزده سال در این مکان زندگی کرده بود؛ اما سرانجام او توانسته بود خانه ای را که خود و خانوادهاش رؤیای زندگی کردن در آن را در سر داشتند، بخرد. در پارکینگ را بست و به سمت خانه رفت. گرک و جک با دیدن پدرشان لبخند زدند. هردو کارتنی در دست داشتند و به سمت اتاق مشترکشان میرفتند. گرک شانزده سال داشت و نسبت به سنش جوان خوشچهرهای بود. جک برخلاف برادرش کمی چاق بود و گونههای سرخش او را به طرزی خاص بامزه و قابل اعتماد نشان میدادند. هردو پیراهن آستین حلقهای و شلوارک به تن داشتند.
سپس با شنیدن صدای هریت که در اتاق آنها منتظرشان بود، به سرعتشان افزودند تا مادرشان را بیشتر منتظر نگذارند. ویکتور به آن ها لبخند زد. او خوشحال بود که پسرهایش تا این حد برای بودن در خانهی جدیدشان هیجان دارند. گرک و جک نیز در پوست خود نمیگنجیدند؛ چراکه پس از سالها بالاخره میتوانستند اتاق مخصوص خود را داشته باشند!
ویکتور وارد اتاق خوابش شد و به سمت دیواری که پر از قاب عکس و لوحهای تقدیر بود رفت. تمام وسایل اتاق، به جز تخت و میز کار و افتخارات ویکتور، به صورت کارتنهایی در گوشهی اتاق گذاشته شده بودند! ویکتور کارتن را روی میز کارش گذاشت. خوشحال بود که خانهی جدیدشان اتاقهای بیشتری دارد و او میتوانست یک اتاق را برای کارش اختصاص دهد.
به سمت قاب عکسها و الواح تقدیری که طی سالیان سال کار کردن به دست آورده بود، رفت. بعضی از آن ها تقدیرنامه های پزشکی بودند و بعضی تقدیرنامههای فرهنگی. ویکتور یکییکی آنها را از روی دیوار برمیداشت؛ اما وقتی نوبت به تقدیرنامه های فرهنگی می رسید، آن ها را چند دقیقه در دست نگاه می داشت، بار دیگر متن آن ها را می خواند، به یاد روزهایی که برای رسیدن به این موفقیت ها پشت سر گذاشته بود، میافتاد و لبخند میزد.