0.0از 0

داستان مملی و غولک

۳٬۵۰۰
خرید
  • الکترونیکی
  • معرفی کتاب
  • مشخصات کتاب
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. شهری بود، شهری قشنگ با مردم خوب و
زرنگ. در بین اون آدمای خوب و زرنگ. پسری بود، تنبل و بیکار به اسم مملی. پدرش کارگر خیاطی بود.

مادرش غصه می خورد. چرا مملی بی کار و بی حاله. بیشتر وقتا در خوابه. روزی از روزها، پدر مملی در کارگاه خیاطی بود. مادرش هم خونه ی خالش بود.

مملی تنبل و بیکار ما. فکری به اون کله ی خامش زد. فکری که ز بیکاری بهتر بود ...